تبليغاتX
prolix

prolix

خسته کننده ترین وبلاگ قرن 21 !!!

مهدی برگشت

نمی دونم چد سال پیش اینجا مینوشتم ! ولی آخریش اسفند 85 بود

اومدم یه هدیه ای تقدیم کنم به مرلین عزیزم !

راستی 18 مهر میرم سربازی ! نظرتون راجع به همچین قانون مزخرفی چیه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط مهدی  | 

چندش آورترین غذا های دنیا

سلامی نه چندان کوتاه و طویل

تصمیم گرفتم بعد این همه مدت و اینکه گویا اینجا تعطیل شده بیام یه پست مهیج  بزنم

( حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت )

این شما و این هم غذاهای دوست داشتنی

 

چندش آورترین غذا های دنیا

خوراک تمساح

این غذا در بعضی از کشورهای عربی طرفداران بسیاری دارد.نحوه آماده شدن این غذا در چند عکس کاملا مشخصه!!! تقریبا مثل مرغ آماده میشه!

==========================

این هم یك غذای فیلیپینی كه شامل تخم اردك آب پز شده می باشد . البته تخم اردك را زمانی آب پزمی كنند كه تا از تخم بیرون آمدن جوجه اردك چند روزی بیشتر باقی نمانده است یعنی جنین اردك را زنده زنده داخل تخم آب پز می كنند و می خورند.

این هم یک غذای فیلیپینی که شامل تخم اردک آب پز شده می باشد البته تخم اردک را زمانی آب پزمی کنند که تا از تخم بیرون آمدن جوجه اردک چند روزی بیشتر باقی نمانده است یعنی جنین اردک را زنده زنده داخل تخم آب پز می کنند و می خورند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:7  توسط شکوفه  | 

تمام شد !

نویسندگی من در این وبلاگ تمام شده ،  تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام شد !! 
تعطیل آقا ، تعطیل ، ما رفتیم ....!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:54  توسط سالواتوره  | 

انتخابات شورای دانش آموزی



اول از همه سلام به همه ی بچه های گل پرولیکسی و تمامی برو بچز خواننده
دوم اینکه تولد دومین سالگرد وبلاگ رو تبریک می گم.
این پست در مورد اینه که اینجانب محمد حسین رضازاده دانش آموز سال سوم رشته تجربی(مملی کوچولو(پارادوکسی بر خلاف ابعاد و وزن بدنی)) برای انتخابات شورای دانش آموزی کاندیداتوری نمیودیم.
خوب ماجرا از این قرار است که.........
=====================================
صبحگاه چند روز پیش اینا مدیر محترممون که اسمشو بدلیل مسائل امنیتی نخواهم آورد در سر صف صبحگاه اعلام فرمودند که دو روز دیگر تا پایان مهلت کاندیداتوری این شورا زپرتکی باقی نمانده و شما وقت دارین فقط در همین زنگ تفریح اول ثبت نام کنید.
ما نیز پس از شنیدن این خبر و طی طریق بسیار و با استفاده از هوش و ذکاوت سرشار خویش در امر پاچه خواری گرایش جلبک های سبز خلیج همیشه فارس (به صورت عامیانه و بین برو بچز ...... مالی) خویش را در دل وزیر محترم ارشاد اسلامی یعنی جناب مدیر امور پرورشی و شوراهای دانش آموزی و سرپرست امور مدرسه و انجمن اولیا و مربیان (همه ی اینها برا یه نفره تعجب نکنید. توانایی های ایشون بالاست.) کسب تکلیف و تقاضای فرم ثبت نام کردیم ایشان گفتند ثبت شدید البته در یک برگ از تقویم سال 79 که جلوی رویشان بود.
و آن روز گذشت تا امروز آمد
امروز در سر صف مراسم صبحگاه به ناگاه ایشان نام نامی مبارک ما را بر زبان مبارک خویش جاری ساختند و ما در میان تشویق پر شور کودکان این مرز و بوم(پیش دانشگاهی های عزیز و شرکا) رفتیم بالا.
قبل از ما دوست و همکلاسی عزیزم که دارم مخش رو می زنم که با هم دیگه ائتلاف کنیم(رای او مال من است،رای من مال خودم) رفت برای سخنرانی.ایشان گفتند ما قوه مجریه نداریم.مقننه نداریم.حرف حرف مدیر است.تقاضاتان منطقی باشد و در کل یعنی
من به پشتوانه ی این مدیر در دهان شما میزنم.شما هرکه می خواهید باشید به من ربطی ندارد.
بعدش ما رفتیم و انگونه سخن بر میان آوردیم.
((دوستان.عزیزان
اولین هدف اینجانب رفع اجحاف های اعمال شده در حق رشته ی تجربی را از میان بردارم(یعنی در کلاس ما خراب شده هیشکی محلش نمیله.البته طبق درس آمار که گذروندیم نشون داده میزان احتمال مرگ دبیر با باز کردن این نوع در 48 درصد افزایش خواهد داشت).من و شما دوستیم. حرف من حرف شماست.حرف شما برای شماست.به ما اعتماد کنید.ما هر آنچه شما بخواهید نمی دهیم.آنی میدهیم که خود دوست داشته باشیم))
و باقی قضایا.
در هر صورت با تشکر بسیار زیاد از سوی جناب مدیر مواجه شدیم. و البته منتظریم تا پس فردا رای بدهیم.
هدفی که بیان نکردیم این است که برای جشن های دهه ی فجر ما می خواهیم از گروه t.A.T.u دعوت کنیم تا برنامه ای در جمع عزیزان مدرسه ما داشته باشند.
در هر حال ما را از حمایت بی دریغ خود محروم نفرمائید.
منتظر اخبار بعدی شورا باشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:1  توسط مملی کوچولو  | 

تولد دو سالگی !

تولد دو سالگی این مکان مقدس رو به همه‌ی خسته نویس های عزیز تبریک می‌گم . خب فکر کنم یک سال بیشتره که کف‌گیر  ِخاطرات ِخسته‌نویس های اینجا به ته ِ مخچه مبارک اصابت کرده چون دیگه رونق گذشتش رو نداره و سالی یک بار آپ میشه که اون هم معمولا استقبال نمیشه ! 
هممم ... راستش رو بخواین ، اول یه مطلب تند و تیز و کاملا احساساتی نوشته بودم اما بعد تصمیم گرفتم تنها به همین جمله بسنده کنم و این پست تولد رو زیاد کشش ندم پس تنها می نویسم :

یک دقیقه سکوت به احترام دوستی‌هایی که در گذشته وجود داشت و حالا دیگه حتی اثری از اون ها وجود نداره ! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:15  توسط سالواتوره  | 

بزرگ خواهیم شد ...



پیش نویس : قرار بود این پست میخ شود در خِرخِر اما یک هو یاد این پرالیکس در گل مانده و خاک خورده افتادم و تصمیم گرفتم پست را اینجا بزنم هرچند این پست چندان با موضوع این بلاگ هماهنگی نداره اما در هر حال از خاک خوردن وبلاگ جلوگیری می کنه ...

تذکر:قسمت های BOLD  شده از دکتر شریعتی نقل شده ( حالا دیدین کل پست bold  شده اس گیر ندین !!) 

خاک بودین ، خوراک شدین 
لقمه ای در دهان بابا ، لقمه ای در دهان مامان 
ذره ای تو دل مامان ، ذره ای تو پشت بابا !! 
مامان و بابا با هم عروسی کردن ، آن ذره و این ذره با هم یکی شدن و آن یکی تو شدی ... !! 

به نظرم همیشه بدترین نوع نگاهی که به نحوه ی پیدایشمون می تونیم داشته باشیم همین نگاه صرفا مکانیکیه ، که البته از لحاظ علمی هم حقیقتیه که نمیشه انکارش کرد .

کمی فکر ...

یعنی واقعا انرژی اسپرمی که باعث به وجود اومدن من شده از کجا تامین شده ؟ از گوشت کدوم حیوون و یا از کدوم گیاه ؟ 
فکرش حس چندان خوبی بهم نمیده اما حداقلش می تونم این امیدواری رو به خودم بدم که ته ته هر چی حیوون یا گیاه رو بگیرم آخرش (همونطور که شریعتی هم گفته ) می رسم به خاک !! 

البته هر چی بیشتر دقیق می شم می بینم احتمالا اسپرمی که من رو ساخته انرژی اش رو  از غذای یک رستوران سرراهی که به جای گوشت ِ گوسفند ، گوشت خر  قالب مردم می کرده تامین کرده !!

بد نیست بگم ، سال چهارم پنجم دبستان بودم که این حقیقت تولید مثل رو یکی از بچه ها به طرز ناشیانه ایی بیان کرد و باعث شد که من ناشیانه فکر کنم از شاش ِ بابام درست شدم و صد البته باعث شد برای مدتی از بابام متنفر بشم !!

فکر کردید شما تا حالا  از چه غذایی گرفته شدید ؟ 

تخم مرغ را شکستی ، یک هو بیرون جستی !
تو گهواره افتاده بودی ،  فقط سه کار بلد بودی :
1- شیر مکیدن            2- زیرت شاشیدن                 3- گریه کردن 
نازتون می کردن ، گاهی مسخرتون می کردن ، پرستاری تون می کردن 

خدا ازت ممنونم که این ذهن بوقی رو به من هدیه دادی تا هیچ چیز از اون زمان ها یادم نباشه اما خب انگاری مادرم همه چیز رو خوب یادشه چون همیشه میگه تو از همون بچگی سرتق بودی . البته پدرم هم تایید و به سمت سرش اشاره می کنه و میگه :

اینقده می خندیدی وقتی شیشه شیرت رو می کوبیدی تو سرم ! 

حالا بچه پیرین ، بچه ریش و پشم دارین 
از سال ها و سال ها و سال های عمر گذر کرده این !
چشمات نمی بینه ، گوشات نمی شنوه ، پاهات نمی ره ، دستات نمی گیره ، مغزت دیگه کار نمی کنه 
هیچ چیز رو نمی فهمی ، هیچ کسی رو نمی شناسی 
افتادی تو بستر
1- .... 2-.... 3- .... 
بعد می میری 
می اندازنت تو زمین 
باز خاک می شی 


بچه ی ریشم و پشم دار شدم اما فکر کنم هنوز مونده به بچه پیر شدن . 
اصلا دوست ندارم به جایی که شریعتی گفته برسم . امیدوارم روزی که دیدم دیگه بدرد هیچ گهی نمی خورم ، تموم زندگیم رو بفروشم ، یک کلت بخرم و باقیشم اگر توله ای داشتم سهم ارث اونا رو بدم و آخر سر هم تفنگ رو بذارم رو مخم و ...
بنگ !
یعنی ت..مشو دارم ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:19  توسط سالواتوره  | 

بووق.... بوق.... فوت..... فوووووت !!!!!!!!!!!!!

   سلامي گرم به وبلاگ عزيزم و سلامي به شما بوقي ها!!!

چه خاکي گرفته اينجا.....اوه اوه!.به هر حال خودم بايد دست به کار شم و اينجا رو راه بندارم . چاره اي ديگه  نيست.هر چي خواستم مخ اين نيما رو بزنم، نشد. خوبين؟خوشين؟ با تابستون؟ خوب. خاطره اي که ميخوام اينجا بزم خيلي به روز هست و آپديت شده است!

تقريبا  مال يه ماه و نيم پيش هست و مربوط ميشه به قضيه اي  سر جلسه امتحان فيزيک!!! اول بگم که ملت بوقي خودتون رو تکون بدين و بعد از من خاطره بزنين!!!؟ و حالا خاطره:

 

امتحانات پايان ترم مثل هر سال، ميري ميدي و مياي خونه. اما امسال با يه تفاوت احمقانه بر پا شد. کارکنان بوقي مدرسمان که خير سرشون برنامه ريزي کرده بودن،  و بسي مزخرف بود.. يعني فاصله بين امتحانات خيلي خيلي زياد بود و هممون ميدونيم که هرچي وقت کمتر باشه بهتر و بيشتر ميخونيم .مثلا بين امتحان رياضي 6 روز.....(البته سراسري از سمپاد بود که استثنا ما اين6 روز رو کامل نشستيم خونديم.....) و واسه امتحان فيزيک 8 روز وقت بود و کلا امتحاناتمون طوري بود که بينش يه مسافرت ميشد رفت و رفتيم هم....

و امتحاناتمون خيلي خسته کننده بود.کل امتحاناتمون 1 ماه و 7 روز بود!!!!. خلاصه اين 8 روز که واسه امتحان فيزيک بود و 5 روزش تعطيل رسمي  بود،  مسافرتي پيموديم  و به خانه خاله رفتيم ..... و اون 3 روز بافي مانده رو، 1 روز که کامل خواب و خستگي و در نهايت 2 روز ماند. اون2 روز هم خونمون انگار 118  شده بود!!!ملت ميزنگيدن: خوب ساني چقد خوندي؟ ما 2 دور. من:. هيچي .حالا مگه باورشون ميشد .ولي در آخر باورشون شد . فيزيک اول خيلي چرت و آسونه همشو توي راهنمايي حتي بالاتر از اون خونديم ولي مطالب دفتر کمي اشک آور بود.. خلاصه که اين 2 روز باقي ماندهُ  چشم خود را کور کرديم. دنده يمان را نرم تا از اول به فکر مي بوديم. فک کنم دوشنبه امتحان داشتيم. من قيافه بچه ها رو که ميديم از ترس ميمردم. از بس خونده بودن شبيه خر شده بودن..

به هرحال من که منبع اعتماد به نفسم رفتيم سر جاهامون نشستيم تا برگه بدن. و انگار خدا اصلا ما رو دوست نداري صندلي جلوييم سونيا نشسته که اصلا بايد بيخيال شم چون مطمينم هيچي بلد نيست و پشت سرم فريناز(که ترکه) که اصلا فکرشو از سرم بيرون ميکنم..... پشيمون ميشم و منتظر ميمونم که برگه هارو بدن.....

..... سوال 1 نگاه ميکنم و2،3،4..... نيشخندمو تا بنا گوش باز ميکنم و شروع ميکنم به نوشتن تا اينکه سونيا از جلو :سوال 5؟؟!! سوال 5؟؟؟ من: خفه شو ميشنون.... دست بردار نسيت. ميرم سر سوال 5 ميبينم نصف و نيمه بلدم. ميام سوال پاينيشو ميبينم سوال 6 اين  شکلي ميشم.... بارم اين سوال 6 هم 3 نمره هست من به سونيا: هوي سوال 6؟؟؟ 6؟؟؟ بر ميگرده ميگه بلد نيستم...

2 تا آدم خنگ:..اون ميگفت 5 من ميگفتم 6 !!! حالا جفتمون هم بلد نبوديم..خيلي راحت با هم حرف ميزديم... خلاصه تا سوال 16 جواب داديم و برگشتيم سره اون دوتا سوال ها.

هه... ناگهان به مغز نخوذي سونيا جواب سوال 6 خطور ميکنه  ميدونين سوال چه جور بود؟؟؟ باید از 4 تا فرمول که به هم ربط نداشت. استفاده ميکردي!! من تا نصفش رفته بودم و بقيش نميدونستم..... تا اينکه دوباره من : 6؟؟!6؟؟

   سونيا برگشو بالا ميگيره من نگاه ميکنم  و تا کلي  از جواب که خودم نوشتم. بقيشو نگاه ميکنم ولي نميتونم حفظش کنم و به همين خاطر شروع ميکنم به ياداشت برداشتن از روي برگه سونيا، که برگه پيشنويسم به رحمت خدا ميره و مراقب مياد برمي داره.چک ميکنه نوشته هاي رو برگه من و سوني واسم هامونو يادداشت ميکنه ميره... در همين حين(هين؟؟...)، دوستام از اطراف تعجب میکنن که  چی شد؟؟ من هم  علامت قاطي داشتن مراقب رو نشون ميدم و اصلا به روي خودم نميارم.(بابا اعتماد....) خلاصه، مراقب هي نگام ميکنه و توقع داره برم بهش التماس کنم که تورو خدا فلان و فلان من از سره جام تکون نميخورم. برگه ها رو ميديم و ميايم بيرون. تا آخر امتحانات اصلا نگاش هم نمیکتم. بیچاره فک میکنه اشتباه فهمیده. تازه اون هیچ. انقد آدم خر.. اصلا سونيا نفهميد که از من تقلب گرفتن!!!! ولي من ميترسيدم گفتم لابد این  فيزيک رو بايد شهريور بيام و اين حرفا..

دوستم خيلي فحش بهم داد و گفت: هيچوقت ننويس چون مدرک دارن،ولي هرچقدر خواستي داد بزن!!

 من: چي ميشه؟ افتادم؟  گفت: نه بابا اگه بهشون ثابت بشه که واقعا تقلب بوده حدود 3.4 نمره ازت کم ميکنن

من:  خودم چند ميگيرم که اينم کم کنن......

ترس و لرز تا اينکه کارنامه هارو دادن ..فيزيک...............................     .17 خوب نيستا ولي خوب. به هرحال تجربه کسب کردم و مسافرت خودم هم رفتم. سونياي بيچاره که 8 روز و کامل خونده بود، افتاد  نازي.

نکات اخلاقي:

1-    به خودتون اعتماد داشته باشين!

2-    واس امتحانات به خودتون سخت نگيرين!

3-    بعد از امتحانتون، اگه مراقب تقلبتون رو گرفت بعد از جلسه حالشو اساسي بيگيرين. که من نکردم ولي واسش دارم!

4-    و آخرين نکته اخلاقي خاطره بزنين اينجا!

 

خوب اصلا خاطرم جالب نبود ولي گرد و غبار اين وب رو گرفت. فعلا باي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 2:3  توسط ساناز  | 

مینی آپ

                                     آدم ها           

سلام به همه.دیدیم کسی حوصله آپ نداره.خودمان هم که خاطره درست و درمان نداریم.گفتیم مینی آپی بکنیم تحفه درویش تا شما اندکی لذتی ببرید و ما را اندک رحمتی حاصل آید. با ایم اوصاف شما طوطیان سیرین سخن شکر شکن را به خواندن ادامه مطلب دعوت می نمایم.

فرهنگ نامه ی آدمیان و میوه گان:

سیب زمینی:

قلمبه ی تنبل؛حسن کچل،با این تفاوت که جمعه ها هم تا لنگ ظهر می خوابد و به مکتب نمی رود؛اصطلاحاً به کسی گفته می شود که معمولاً از خانه بیرون نمی آید،ورزش نمی کند،دست به سیاه و سفید نمی زند،به کسی کمک نمی کند،درس نمی خواند و گاهی هم حتی نفس هم نمی کشد.

       

هویج: نارنجی بی خاصیت.

موجودی که بودن یا نبودنش به اندازه ی بودن یا نبودن ادامس چسپیدهبه کف پیاده رو اهمییت دارد.کسی که اگر بازیگر هم شود نقش مجسمه را به او می دهند.اصطلاحا به کسی گفته می شود که نه حرفی می زند و نه کسی با او حرف می زتد.پس ما هویجیم؟ کسی که این سوال را می پرسد در واقع دیگر هویج نیست بلکه هویجی است که از هویج بودن خود اگاه شده و به مر حله ی کرفس بودن رسیده است.

کرفس:

سبز دراز ،دراز سبز.

بزرگترین افتخارش این است که خورشتی را به نام او نام گذاری کرده اند ؛می گویند که در دوره ی کمبود مصالح ساختمانی به خاطر ساقه ی ظخیم و قطورش  از ان به جای تیر اهن استفاده می شود.

 

فلفل:

سبز کوچولو موچولو.

تیز ریزه میزه:

شکستنی نیست ولی همه می گویند بشکن ببین چه تیزه.کسی که نصفش را زیر زمین یا توی جیب عقب شلوارش قایم کرده است.اصطلاحا به کسی گفته می شود که وقتی او را چهار دست و ا گرفتی از لای انگشت شصت و اشاره ات فرار کند.

و اینک در ادامه فرهنگ نامه ی انسان بنی بشر و ابزار ها را می خوانید که امیدوارم مفید حاصل واقع شده باشد

میخ شدن:

سیخ شدن یا از تعجب زل زدن.

نگاه کردن به چیزی برای مدت طولانی،{حداقل زمان قابل قبول:یک شبانه روز بدون پلک زدن}

با دو چشم غورباقه ای از حدقه بیرون زده به کسی یا چیزی خیره شدن،ادم های بی کار،عاشق{میخ شدن}حتی اگر سوار تریلی هجده چرخ نیز باشند وسط خیابان میزنند روی ترمز تا از تماشای یک گربه ی سیاه لذت ببرند.

 

سیم سیار:

رابط،واسطه:

کسی که دو نفر را به هم وصل می کند،بچه ی حرف گوش کنی که در زمان دعواهای خانوادگی حرف های مامان را به بابا منطقل می کند و بر عکس.

اچارفرانسه:

اچاری که صاحبش یک فرانسوی باشد،{به همین ترتیب مردم کشور های دیگر نیز  اچار های مخصوص خودشان را دارند.}

همه کاره و هیچ کاره:

کسی که کمر باباش را ماساژ میده ، ظرف های مامانشو می شوره و در صورت پیشنهاد قابل توجهی،مشق های داداش بزرگه اش را می نویسه.کسی که دکتره،ولی لامپ های سوخته ی دستشویی رو خودش عوض می کنه و نیز در مواقع اضطراری توانایی تعمیر بشقاب پرنده را نیز دارد.

 

برق:

سریع،فرز،چابک.

موجودی که می تواند به نانوایی برود و در عرض پنج دقیقه با سی تا نون داغ و تازه برگرده.

کسانی که بعد از سه هفته ونیم،می بیند که موهایش مانند گیاهان وحشی جنگل های امازون شده می گوید:{ببینم کسی شونه ی من رو ندیده؟}

منبع:دفترچه خاطرات خواهر گرامی.(لطفا به ایشان نگوئید که ما به قسمت مدیریت دفترچه شان دسترسی داریم.اگرنه ما را از خانه access denid می نماید)                  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:17  توسط مملی کوچولو  | 

!!الو الو...خبر داد

...الو الو... کسی اونجانیست؟چرا جواب نمی دید؟

یهو یه صدای مهربون مثل اینکه فرشته اس.:با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟  باهاش قرار دارم.قول داده جوابمو بده...

بگو من میشنوم

مگه  توخدایی؟ اصلا اگه نگی خدا بیاد گریه می کنم!...آ آ آ

...بعد از مکث نه چندان طولانی...

بگو  زیبا بگو هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو!

 دیگر بغض امانش را بریده بود...بلند بلند گریه می کرد

خدا جون! نزار بزرگشم  تورو خدا تورو خدا نزار بزرگشم!

اما چرا؟این مخالف تقدیره.چرا نمی خوایی برزگشی؟

آخه خداجون من خیلی دوست دارم 10 تا قد مامانم. اگه بزرگ شم نکنه یادم بره که بهت زنگ زدم. نکنه یادم بره که چقد دوست دارم.نکنه یادم بره که ما با هم دوست بودیم.خداجون مگه ما با هم دوست نیستیم؟

اره

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک...

انسان! ای محبوبترین مخلوق من! چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن از دست میده.کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب و غریب من رو از خودم طلب می کردن.تا اونوقت دنیا تو دستاشون جا می گرفت.دنیا کوچک است بیا تا برای همیشه کوچک بمانیم.

و کودک در حالی که لبخند بر لب داشت در کنار گوشی تلفن در آغوش خدا به خواب رفت.

 

زززینگگ!بعد از اینکه این متن قشنگ رو تو کلاس خوندن و همه بچه ها تو جو بودن .زنگ  مدرسه به صدا در اومد و همهمه بلندی تو فضا پیچید تا اینکه کیفامونو برداشتیمو یکی یکی از کلاس بیرون اومدیم.هنوز پام به اولین پله نرسیده بود که توسط دست مبارک سونیا(دوستم و با ذکر این مورد مهم که زیادی لاغر هست!!!)و صد البته  شوخیآنه به کمرم زد به چندین پله پایین تر شوت شدم.هنوز در شوک بودم که چطور شد که این طور شد ... ناگهان کیفم  هم به سرم کوبیده شد.

من:

سونیا: اه چی شدی سانی؟

من: هر هر...اه چی شدی سونی دی وی دی!!!

سونیا:بسه بابا پاشو! خبر داری چی شده؟

من:نه؟چی؟

*پچ پچ پچ*

من: واقهها؟

سونی:آره

انگار که لردلاس دنبالمون گذاشته دوویدیم تا برسیم به در ورودی مدرسه و یکی دیگر از رفقا را یافتیم و خبر دست اول را به او گفتیم(تا چند ثانیه بعدش کل دانش آموزان فهمیدند و هر هر می خندیدند ...

قضیه اش مربوط می شود به...(لزومی نیست اینجا داد بزنم)

فرداش جمعه بود و شنبه معلوم نبود مدرسه باز هست یا نه چون 5 شنبه اش عید بود دیگه!و گفته بودن باید بیاید.ما و رفقای + تصمیم گرفتیم نرویم و نرفتیم هم!اما نزدیکای ساعت 9 :دیلینگ دیلینگ(البته که صدای تلفن هست و نه به این افتضاحی که فکر می کنید تلفنمون مال عهد محمد شاه قاجار باشه.بهتر از این نمیشه تقلید صدا کرد!) من که با شنیدن صدای تلفن مثل جوجه تیغی از خواب نازپریدم و سیخ شدم!دویدم اومدم سر تلفن و منتظر بودم با صدای ...نه...اوووه خانم...نه تصورش غیر باورکردنی و وحشتناک بود ولی کسی هم خونه نبود سریع تلفن رو برداشتم:

من:الو..(به خیر گذشت چون اشتباهی گرفته بودن) و سریع به دوستم زنگیدم که چی شده و گفت برو راحت بخواب مدرسه خرتوخر بود(بخشیدا)...

خلاصه حدودا ساعت 12:40 بیدار شدم.و تعطیلات و شروع کردم

نکته *: نباید که از همه چی سر در بیارین .و بیشتر جنبه تو کف گذاشتنتون بود!!!:دی

نکته1:خبرا روخودتون پخش کنید یا نکنید. فرقی نمیکنه چون بلاخره پخش میشه!ولی خودتون پخش کنید و لذتشم ببرید!!!

نکته ورزشی:ملتو هل ندید تا یه خبر بهشون بدین مثل بچه آدم گیرش بیار بهش بگو!

بای تا بعد تعطیلات!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:52  توسط ساناز  | 

در به در بدنبال گوشی

                                                                                                      

درود و دو صد بدرود بر شما.  ورود خودم به این وبلاگ رو به خودم تبریک و به شما تسلیت میگم

این خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به شنبه همین هفته که گذشت.در این روز میمون و مبارک که صبحش با اون دیکتاتور اخمو ولی دوست داشتنی کلاس داشتیم یکی از بچه ها که ظاهرا باید اون موقع در حال بازدید از میادین جنگی خوزستان باشه تلفن کرده و بهم گفت:امروز امتحان فاینال داریم بعدش بیا بریم یک گشتی بزنیم***(توضیحات اضافه درپاورقی) ما هم از خدا خواسته اینهو جنی که از بسم الله در میره از ساعت چهار نشستیم بصورت آینه دق  جلو ساعت که ای ساعت گرامی زود بشو ساعت ۶.

که بعدش دیدم:ساعت دیواری میگه بجنب داره میشه اگر نری سر قرار حیوونی دلگیر میشه

پیراهن آبی رو بپوشم یا پیراهن سیاهو ای وای خدا چی کار کنم نگه دار زمانو طپش طپش وای از طپش وای از دل دیوونه دارم میرم سر قرار ای دل نگیر بهووونه(ببخشید اینجوری شد از دستم در رفت بقیه شو از آلبوم های سال ۷۰ اون عجوزه پیر**فروهر* گوش بدین) و پس از مقادیری چند خفه کردن خود با اودکلون های مامی و پاپی و آبجی و ورانداز کردن هزار جور لباس زار و نزار به هیکل خود و خوردن کمی تا قسمتی ناسزا از سوی والده و والد گرامی با یک ساعت و ۵۰ دقیقه و ۳۰ ثانیه تاخیر به کله سرا ببخشید نه زبانسرا رسیدم. **(توضیحات در پاورقی) در اونجا همه را دیدم جز طرف مربوطه را از خروس عزیزم)ببخشید.آدمه ولی شکل خروسه) شایان دنگل دیوونه(مثل فرش پاتریس یک تخته اش کمه) بهمنی کمپکت دیسک(اگه همینجوری ادامه بده می تونه در مسابقات سنگین وزن ترین افراد جهان شرکت کنه خوبه ننه اشم چیزی نمیده بهش کوفت کنه) بعدشم که یک مشت آدم خل و چل دیدیم که ییهو طرف اینهو جن بو داده گفت سلام.منو میگی رنگم شد زرد.گفتم مرد حسابی خودم به جای زهره ام ترکیدم این چه وضعشه. بعدشم راه افتادیم و لب کارون دیریریریررری چه گل بارون دیریریریریرریی خوب ما که کارون نداریم خلیج همیشه عربی داریم(چته میزنی خوب همون خلیج فارس) راه افتادیم لب ساحل که گوشی آقا زنگ خورد و پدر محترمشون گفتن میری خیابون لیان موبایل فروشی فلانی هر گوشی دیدی و خواستی وردار بیا خونه آقا ما رو میگی.موندیم اندر کفففففف خلاصه رفتیم و رسیدیم به شهر و فقط حدود یک ساعت دنبال مغازه یارو می گشتیم.طرف گفته بود روبرو بانک صادرات.آخه پدر بیامرز فقط از بانک صادرات تا مغازه اش نیم ساعت راه بود خلاصه رسیدیم اونجا مرتیکه بعد از اینکه کلی علافمون کرد(به قول بعضی ها خیار شدیمجایی نگو) رفته این مغازه اون مغازه که گوشی دلخواه ما رو بهمون بده.آخرشم دست از پا درازتر برگشت و گفتش:برو فردا صبح بیا منم به دوستم گفتم که بهش بگه:حتما زرشک..... و بعدشم برگشتیم خونه

نتیجه اخلاقی: جلو آینه علاف نشینین که ییهو بشین طپش طپش

نتیجه آماری:روزی که کار داری به تعداد موهای سرت آدم آشنا میبینی و وای میسی به سلام علیک گفتن

نتیجه فنی: هیچ وقت از کازرونی جماعت گوشی نخرین(بر نخوره به کازرونی ها)

نتیجه مالی:برو با پول بیا وعده وعید به درد عمه ات می خوره

نتیجه عاطفی: هیچ وقت دوستتو دوست نداشته باش چون مجبوری صد ساعت باهاش پیاده روی کنی

بقیه نتایج رو هم خودتون بگیرین ـــخوب اینم پا ورقی ها

امتحان فاینال:امتحانی است در حد تافل که از زبان آموز ها میگیرن و پدرشون رو جلوی چشمشون میارن

زبانسرا:ساختمون جدیدش اینهو چربی اضافه روی گونه می مونه.قناص و بد ترکیب با راهرو هایی که بچه خردسال زوری ازش رد میشه چه برسه به ما و کلا حکم خونه خرابه داره چون هنوز نصفشو نساختن

میادین جنگی خوزستان:این داداش ما ظاهرا الان باید خرمشهر باشه در صورتی که اینجاس و این یعنی مدرسه وناظم اسکلتی ما رو دو در کرده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:3  توسط مملی کوچولو  | 

تفنگ دولول

یادش بخیر چند سال پیشا یه عروسی دعوت بودیم تو شهر محل تولدمون.

اصولا تو عروسی ها، بهرحال یه حادثه اتفاق میفته! و این حادثه میتونه در حد یه ترقه بازی معمولی خلاصه بشه، یا میتونه به آتش سوزی یا حوادثی نظیر این ختم بشه.

خوب عروسی ای که ما توش بودیم هم یه چند تا اتفاق داشت که برای خالی نبودن عریضه گفتم تو این پست بفرستم.

- طبق معمول هر عروسی، من مرکز پخش کننده مواد محترقه و ناظر بر روند اجرای عملیات ترقه آمیز بودم!

این محله ای که توش بزن و بکوب داشتیم بچه های نسبتا شری داشت و مایی که رفته بودیم اونجا نسبت به اونا بچه مثبت به حساب میومدیم

برای حالگیری هم که شده (اگه نگم اتفاقی بوده!) یه سیگارت ۵ زمانه که مدت ها تو جیبم بود و التماس میکرد ولش کنم رو روشن کردم و انداختم تو کوچه ای که پر از این پسرای شر بود! آقا آی حال داد!! ترقه هه اول اومد زیر پاشون ترکید، بعد از پاچه یکیشون که از همه کوچیکتر بود و سوار دوچرخه ش بود رفت داخل ترکید، بعد رسید به مناطق بالایی تر شلوار و اونجا ترکید بعد از یقش پرید بیرون جلوش صورتش ترکید! بعد هم رو دستش ترکید!! خلاصه طرف تیربارون شد

ما این ور کوچه دست گرفتیم به شیکمو هرهر خندیدیم. ولی این خنده های شیطانی دمی طول نکشید، چون هفت هشت تا از اون کله گنده هاشون که فکر میکردن کار ما بوده (و باید به این هوششون تبریک گفت!) اومدن سروقتمون و یقه گیری کردن. ما هم سیگارت های یک زمانه زرد نم دار و خرابمونو نشونشون دادیمو گفتیم ما اصلا پنج زمانه ندااریم!!  و به این صورت جان خود را خریدیم!

این که بخیر گذشت! بعد خبردار شدیم که یکی دو تا از افراد گروه ترقه بازان بدون هماهنگی قبلی وارد مجلس رقص خانم ها شده و چند تا ترقه آبدار ول داده رو فرش! اونجا بود که جیغ و داد به هوا رفت و خب من دقیقا از قضایای اون مجلس خبر ندارم  چون وسط زنونه نبودم! امیدوارم اگه این طرفا کسی دقیق اطلاع داره (ساناز؟) تو نظرات بگه! خلاصه چیزی که به ما گفتن این بود که قسمتی از فرش سوزانیده شده بود!

این نیز به خیر گذشت.

برویم بر سر تفنگ دولول. حتما شما هم تو مراسم عروسیا رسم دارید تیر هوایی شلیک کنید؟ خب اگه ندارید ما داریم! آره خداییش صدای تفنگ دولول خیلی خفن تر از ترقه بمبیو این سوسول بازیاس. فکر میکنم تیرش هم دست کمی نداشته باشه  احیانا حین بوق بوق بازی (تو خیابون) هفت هشت ده تا سفینه فضایی رو انداختن پایین!

بابام و پسرعموی دوماد جلوی خونه ای که توش مراسم رقص برپا بود ایستاده بودند. پسرعموی دوماد تفنگ رو در دست داشت و با بابام اختلاط میکرد.

من هم داشتم از اونجا رد میشدم که یکهو چشمم افتاد به یه ترقه بمبی که افتاد درست جلوی پام. یک آن گفتم الانه که منفجر شه و دستمو گذاشتم روی گوشم و خواستم در برم. اما بعد دیدم پوکه و اصلا روشن نیست!

خیالم راحت شد و دستمو از رو گوشم برداشتم که....

بووووومبببببب!!!!!!!

آی نامردا! این دیگه واقعا غیرمنتظره بود! عجب صدایی! ترقه بمبی عمرا بتونه چنین صدایی تولید کنه!

تازه فقط این نبود! چشم وا کردم دیدم یه ذره خون رو مچ دستمه و میسوزه و جیغ و فریاد همه رفته هوا... واویلا! چه شده؟ چطور شده؟ کی کشته شده؟ کی کشته نشده؟

برگشتم و نگاه کردم این افراد رو دیدم:

پسرعموی دوماد درحالیکه تفنگ تو دستشه و رنگش شده عین گچ سفید و ترس در چشمانش موج میزنه!

بابام که به ماشین تکیه داده و دستشو گذاشته رو چشمش!

افرادی که به سمت ما میدوند!

چاله ای به قطر ۱۰ سانت که در آسفالت ایجاد شده!

پس تیر به کسی نخورده و خونی که از مچ دستم جاری بود به خاطر پرتاب سنگریزه های بی بخار بوده!

میرم طرف بابام و میپرسم: چی شد چی شد؟ حالت خوبه؟

بله! خطر از بیخ پاش گذشت! نزدیک بود که این تیری که از تفنگ دولول خارج شده...

قضیه خاصی هم نداشت! اینا داشتن حرف میزدن که اشتباها دست پسرعموی دوماد میره رو ماشه و بومببب!!!

بگذریم از چندین دقیقه بعدش که در شوک به سر بردیم و بعضیا یه ذره کولی بازی درآوردن، کلا این هم به خیر گذشت

خوب حادثه های بعدی همه کوچیک و معمولی هستن. یکی دو تا موتورسوار که در جریان تک چرخ زدن رو زمین میفتن + یکی دو تا ماشین که از پشت میزنن به همو چند تا چراغ میشکنه.

 

نتیجه گیری اخلاقی: حادثه خبر نمیکنه!

نتیجه گیری فنی: هیچ وقت به پوکه یک ترقه اعتماد نکنید! بهرحال گوشتان را بگیرید!

نتیجه گیری مادی: به جای خرید ترقه، پولاتونو ببرید بانک شاید یه پژو برنده بشید!

 

همین دیگه خسته نباشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:27  توسط مرلین  | 

مصائب مجتبی!

بسم رب الشهدا و الصديقين

سلام ملت خسته کننده ، اينم اولين پست من در اينجا ، والاچند وقت پيش مرلين اومده بود سر چهار راه و به هر کسي که رد ميشد يه نام کاربري و يه پسورد ميداد تا بشه نويسنده ي وبلاگشون منم گفتم والا خاطره نويسي از سر ساختمون رفتن که بهتره  به همين خاطر تشريف فرما شديم و اين وبلاگ را با قدوم مبارکمان روشن فرموديم ( آخ، کدوم نامردي لنگه کفش پرت کرد؟)

خواستيم خاطره بنويسيم گفتيم اين اولي عبرت آموز باشه (حالا آخر پستم نکته ي عبرت آموزشو ميگم).

 

شب شانزدهم دي بود که اعلام شد به علت کمبود گاز واز اين جور حرف ها امتحانات لغو شده و تا 7 بهمن تعطيل مي باشيم. خلاصه کلي شاد گشتیم و از اون روز خيابون گردي ها دوباره شروع شد .ما که آدم نميشيم اگه کل سال براي يک امتحان تعطيل باشيم بازم کتاب تا صبح روز امتحان تموم بشو نيست .

خلاصه چرخ روزگار چرخيد تا رسيديم به 7 بهمن صبح مثل شير که نه ، مثل موش از خواب بيدار شدم ، شب قبلش تا ساعت سه بيدار بودم اون روز ما دو تا امتحان داشتيم زبان وفيزيک .ازشانس ما اون روز هواي شهر ما خفن برفي بود.

بالاخره با هزاران مصيبت راهي دانشگاه شديم ، دانشگاه سوپر صنعتي پيام نور.به علت اين برف نابهنگام، امتحان  با نيم ساعت تاخير شروع شد و من در اين مدت واسه تقلب نقشه ميکشيدم .

بالاخره يکي از بچه هاي درس خون رو راضي کردم که جواب تست ها رو روي يک برگه بنويسه به ترتيب و پرت کنه طرفم!!

دقايق قبل از امتحان رو هم به دعا و نيايش گذروندم  ، اگه همه ي زندگيم مثل لحظات قبل از امتحانات بود مقام معنوي من از حضرت محمد هم ميزد بالاتر .(استغفرالله)

امتحان شروع شد ، سي تا تست بود و من يه بسم الاه گفتم و شروع کردم .سوال اول به نظر سخت ميومد گفتم عيبي نداره رفتم دومي اونم سخت بود  و ....يه دفعه رسيدم تست دهم و هنوز هيچي رو جواب نداده بودم ، هر چقدر برگه رو بالا و پايين کردم و از آخر به اول و بالعکس به سراغ تست ها رفتم هيچ فرجي حاصل نشد .

نتيجه اينکه تنها کورسوي اميد همان دانشجو مثبته بود .چون من هميشه از وقتم درست استفاده ميکنم يه نيم ساعتي در اين بين خوابيدم(سرم رو گذاشتم رو برگه) تا حداقل يه استراحتي کرده باشم ، يه ربع آخر خودم رو آماده کردم تا به آخرين رشته ي حيات بچسبم و از سد اين امتحان عبور کنم .

 : پيشت ... پيشت ...هي ..ممل..بنداز ديگه!!

اما مثل اينکه اينا زبون آدم سرشون نميشه بنابراين دست به دامان الفاظ رکيک شديم :ممد ........... بفرست اون برگه ي ............

مراقب امتحان يه لحظه برگشت و منم سريع سرمو انداختم پايين و به برگه خیره شدم .گفتم الانه که بندازتم بيرون .ضمن اينکه توي دلم هر چي دعا خونده بودم رو پس گرفتم(ايضا نذورات را)

اما خداوندگار رحمت فرمود پس از نشان دادن قدرت ، همين طور که سرمون پايين بود يه گلوله ي کاغذي افتاد زير صندليم . خوشحاليدم ولي با خودم گفتم اين بچه درس خون ها عقل درست و حسابي ندارند ، آخه کدوم الاغي کاغذ تقلبش به اندازه ي نصف صفحه است ، با هزار زور و زحمت و انداختن پياپي مدادم بر روي زمين(اون وسط هدف گيريم هم بد شده بود هي مداده مي رفت اين ور و اون ور) اسنيچ طلايي رو بدست آوردم ،خلاصه گلوله ي کاغذي رو باز کردم و گذاشتم بين برگه سوال و جواب و شروع کردم به زدن تست ها(مارمولک سي تاشو زده بود)

به لطف بوقيت مراقب(زن بود ديگه)در دو مين(دقیقه) همه ي تست ها رو زدم و اون تيکه کاغذ تقلب رو هم معدومش کردم (تریپ گچت) .

از سر امتحان اومدم بيرون و چون حسابي خرکيف شده بودم پريدم وسط برف ها و شروع کرديم به برف بازي.هر چند وقت يکبار يه گلوله اونم کاملا تصادفي به طرف دخترها ميپرتابيديم تا اونا هم بي بهره نمانند و در ضمن فرهنگ بالایمان را به رخ حریفان بکشیم.اين وسط اون بچه مثبته که ديده بود من خيلي خوشحالم به طرفم اومد و گفت به خاطر تقلبي که رسونده يه ساندويچي چیزی مهمونش کنم ولي من براي اينکه

نشون بدم هميشه عقلم بر احساسم برتري داره  انگشت وسط دستمو نشونش دادم و بعد با گلوله اي برفي به طرفش حمله ور شدم .اين يکي به خير گذشت (زبان) تا امتحان فيزيک هنوز يکساعتي وقت بود .

کم کم سردمون شد اما درهاي سالن بسته بود و خونه هم که خيلي فاصله با دانشگاه داشت .سرانجام به لطف اين جماعت ضعيفه(آخه ظريفند ، سرما ميخورند)در هاي سالن پايين باز شد و ما رفتيم توي کلاس ها .

چند دقيقه قبل از امتحان انداختنمون بيرون تا سالن رو آماده کنند ، جمعيت امتحان دهنده حدود 1070 نفر بودند يعني سه برابر امتحان قبلي  ،

شماره ي منم اون آخرا بود  ، از يکي از مسوالان دانشگاه محل صندلي ام رو پرسيدم اونم منو فرستاد آخر سالن ،یه دری بود که جلوش پرده زده بودند ُ پرده رو کنار زدم و ......ماااااااااااااااااااااااااااا

اينجا کجا بود!!تصور کنيد(اگه حتي تصور کردنش سخته) روي محوطه ي پارکينگ يه چادر برزنتي کشيذه بودند که مدام ازش آب چکه ميکرد وچند تا بخاري نفتي از اون قديمي ها براي گرم شدن گذاشته بودند(توي هوايي که برف مي اومد فضاي به اون بزرگي با بخاري نفتي گرم ميشه؟؟)بخار و دودي که در فضا بود

محيطي وهم الود ايجاد کرده بود که من يه لحظه ياد ایندیانا جونز افتادم.حدود صد نفري  هم اونجا منتظر بودند تا امتحان شروع بشه ، با هر زحمتي که بود رفتم و شماره ي صندلي ام رو پيدا کردم .واقعا جالب بود .از یه طرف برف روي چادر آب ميشد و مدام خيسمون ميکرد از طرف ديگه فضاي بوي نفت و بنزين ميداد و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود  ولي همان است که بود(زمان گذشته اش کردم) .کلاه سرم کردم و زيپ کاپشنم رو کشيدم بالا مثل اين اسکيمو ها شده بودم . منتظر بودم که امتحان شروع بشه ولي خوب اين شرايط يه چيز خوب داشت اونم اين که وقتي مرفتم خونه ميگفتم به علت شرايط بد اب و هوايي امتحان رو خراب کردم .به علت سردي هوا مدام بخاري رو زيادتر ميکردند و با اين کار دود هم بيشتر ميشد همين طور سردرد .خلاصه برگه هاي سوالات  پخش شد ، اين يکي چهار تست اول خوب پيش رفت ولي از تست پنجم به بعد بازم همون آش و همون کاسه(حالا نيما بيار و باقالي بار کن)

تقلب هم اصلا نميشد کرد چون من کنار بخاري بودم و مراقب ها هم به خاطر سردي هوا بيشتر همون اطراف ميچرخيدند .آیی  داشتم به تک گرفتن فکر میکردم که ناگهان فرشته ي نجات رسيد. بخاري نفتي ما آتيش گرفت ، يعني واقعا آتيييييييييييش گرفت .منبع نفتش يه دفعه اي سوراخ شده بود و کل بخاري شعله ور شده بود  .همه بلند شده بودند داشتند به بخاري نگاه ميکردند ولي من که بهترين فرصت نصيبم شده بود سريع شروع کردم به ديد زدن پاسخنامه ي ملت و سريع گزينه ها رو پر ميکردم

مسولان که ديدند ممکنه بخاري منفجر بشه و اين همه دانشجو به ... بروند با صداي بلند از ملت خواستند که به داخل سالن اصلي بروند. ولي اين موضوع براي ما بيشتر جنبه ي تفريحي پيدا کرده بود و يه گوشه ايستاده بوديم تا ببينيم سرنوشت اين بخاري چي ميشه ، در اخر يکي از جان بر کفان نيروي انتظافي دانشگاه(نظافتچي) با شجاعت قدم جلو گذاشت و با هر زحمتي که بود با کمک کپسول آتش نشاني بخاري رو خاموش کرد (اسمایل تشویق) .ما رو هم سريع فرستادند به طبقه ي دوم ، البته در بين راه مراقبي نبود و در پله کان دوباره جواب  ها رو با هم چک کرديم و حدودا ده دقيقه بعد از اينکه بالا رفتيم برگه ها رو تحويل داديم .

به خاطر خوشحالي بيش از حد دوباره به برف بازي روی آوردیم البته این بار دانشجویان دانشگاه آزاد هم بی بهره نماندند از گلوله های برف(زورمون به پسرا که نمیرسه خودتون بفهمید چه کسانی مورد هدف قرار گرفتند)  و بعدش با لباس هايي خيس و گلي و برفي و .... رفتيم خونه.

اين بود سرگذشت بنده درطي حدودا پنج ساعت در دانشگاه در روز يکشنبه هفت بهمن .اما نکته ي قابل توجه سیستم مديريت دانشگاه پيام نور است .همان روز ها اخباري مبني بر اينکه دکتر احمدي(همین بود؟) رييس دانشگاه پيام نور به احتمال زياد به عنوان وزير آموزش پروش انتخاب خواهد شد .خواستم عرض کنم که بهتره جناب دکتر اول مشکلات دانشگاه هاي زير دست خودشان را حل کنند بعدا مي توانند به درد ها ي آموزش و پرورش رسيدگي کنند(کل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي) .

چرا ظرفيت پذيرش  فراگير پيام نور اين قدر بالاست؟دانشگاهي که در سامان دادن دانشجويان خودش (کنکوري ها)ناتوان است چگونه مي تواند پاسخ گوي خيل عظيم دانشجويان فراگير باشد ؟؟آیا فقط گسترش دادن کافی است؟ملت امکانات نمیخواهند؟

اون عبرتي که بالا گفتم همينه ، جون هر کي دوست داريد درس بخونيد ، درسته دانشگاه هاي دولتي هم امکانات کمي دارند ولي خيلي بهتر از پيام نور و حتي آزاد هستند .اگه اون بخاري مي افتاد و نفت سرازير ميشد و چند نفر مي سوختند کي جوابگو بود ؟اين دفعه يقه ي کدام سرباز معلم بدبخت را ميگرفتند؟؟(یادتونه حادثه ی اون مدرسه ی ابتدایی در روستا؟) .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 4:4  توسط مجتبى  | 

بادکنک بی ادب

 

سلام به پروليكس و بقيه رفقا

خوب خوشحالم باز اين وب متروكه به چت روم تبديل شد D:  و يه چندتا خاطره هم ميتونيم بزنيم. خاطره مربوط ميشه به همين چند ماه پيش كه تو مدرسه گل كاشتيم نه فک كنين ما هم آره و هميشه از اين خرابكاريا ...نه!!! بعد عمري اين دوستاي گلم 4 پايه شدن!!

اول صبح تو سالن زيارت پر فيض عاشورا داشتيم و ملت مثل هميشه از قيافه هاشون معلوم بود به زور دارن زيارت ميخونن.و  بازمربي پرورشيمون يقه يكي رو ميچسبه تا داوطلب بشه وزيارت رو بلند بخونه!!بابا يعد اين همه عمر،تو اين زيارتو بخوني، خب نسبت به اون آلرژي پيدا ميكني!!با زور و ضرب و خوشحال از اينكه بعداز يه ربع ديگه تو كلاس هستيم، نشستيم.يهو ديديم نه  بعد زيارت عاشورا يه حاج آقا(يا خانم؟؟)* اومد اون بالا نشست يه كاغذ هم بيرون اورد و شروع كرد به من من كردن.حالا كاش صداشو ميشنويدي.يه كلمه ميگفت و فاصله ي زماني تا كلمه بعد، ميتونستي يه دور حياط رو بدوي!!!! ما هم (البته رديف ما)شروع كرديم به حرف زدن كه چشمتون روز بد نبينه با صداي هيس ..س..و چشاي گرد شده ي معاونمون پشيمون شديم از حرف زدن و مثل بچه ي آدم سرمون رو گذاشتيم رو دسته صندلي و:

ملت:الله هم صل اله محمد و آل محمد

ما: اِ پاشين بچه ها ...ساعت 9 شده .

خميازه كشون پاشديم رفتيم تو حياط ،قدم كه تو حياط گذاشتيم، پشيمون شديم. تازه يادمون اومد كه زنگ بعد دبن و زندگي داريم و بدتر از همه اينكه معلممون رفته كربلا و باز اون مربي پرورشي مياد سر كلاس   آخه چرا؟؟ما چه گناهي كرديم ياز بايد 1:40 مين ديگه قيافشو تحمل كنيم؟؟؟(يه قضاياي داشتيم باهاش كه همه بچه هاي كلاس از اسمش حالشون به هم ميخوره...)

بچه ها هم نامردي نكردن ديدم آدامس جويده رو به طور ماهرانه اي رو صندلي و دسته اون چسبوندن(اين و مديرمون تنها كسايي هستن كه چادر ميپوشن ) و...با طرح آدامس چه شود!!!

 

ولي...يه آدامس يه ازاي اين همه ساعت الافي(؟)...نه نميشه

يه كاري كرديم شاهكار بود نميتونم اينجا بگم ولي اگه نگم هم خاطرم به هيچ دردي نميخوره...

در همين حين كه بچه ها تو فكر بودن چه كنن چه نكنن.يادم اومد كه تو كيفم يه چند تا چيز توپ و عالي دارم كه اينارو واسه روز مبادا گذاشتم و از قضا توكيفم بود.يه جيغ هيجان آميز زدم و پريدم از تو كيفم يه عدد"بادكنك بي ادب" بيرون با يه "پاكت پررس "شده كه اگه اون رو فشار ميدادي اون پاكت بعد 5 مين ميتركيد و يه فضاي بزرگ يا يه اتاق و پر بو ميكرد.(انواع مختلفي داره از بوي گل،بوي فضاي جنگي و بوي اين موضوع مرتبط)

اينو كه نشون بچه ها دادم انگار كه معدلشون 20 شده باشه .خوشحال!!!بادكنك رو باد كرديم و از خوش شانسي كه داشتيم ديدم صندلي معلم اون چرم روكشش پاره شده (بابا خوش شانس) زير اون جاسازي كرديم و يكي از بچه ها هم داد زد كه اومد..اومد!!. اون پلاستيك بسته بندي و فشار داديم و سريع انداختيم تو سطل آشغال(و ناگفته نماند كه آدامسارو به زحمت كنديم چون ميفهميد كار ماست)سريع همه مادر شهيد شديم(مقنعه ها جلو) خيلي ساكت و مودبانه نشستيم .اومد رفت كه بشينه:

ما:

اون:سلام بچه ها

....

پ پي ي يففف

..............

يه صداي مهيب و اون بوي بسته تو سطل همه بچه ها رو با خنده تو هوا فرستاد(يادآوري: استفاده از اون بسته ها ،تا 2 ساعت نميتوني توي اون فضا بشيني)

ما:

معلم:   بچه ها.....هيس...چتونه....اينجا چه خبره؟؟؟

ما:             بلندتر        خانوم نميشه اينجا نشست

 بيچاره اجازه داد همه برن پايين تو حياط !! نه ميتونست كاري كنه ونه بگه كار كي بود (ا به30)واينا.ماهم تا آخر زنگ حدود 2.30 تو حياط فقط ميخنديدم يكي رو فرستاديم به بهمونه كيفارو بياره پايين،بره لاشه اون پلاستيك از تو سطل آشغال و اون بادكنك خالي و از كلاس بياره پايين(جمع آوري مدرك جرم)

 

 

الكي كه به ما نميگن فرزانگان!!! از مجموعه كاراي ما در خاطرات بعدي پرثمر وپر فيض خواهيد شد!!

زنگ كه خورد.ملت:خداحافظ خانوم....

اون:     خداف .... سريع رفت.

اينم از اين خاطره ما!!!باي تا بعديا....

  

*آخه گیج بودیم نفهمیدیم زنه یا مرد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط ساناز  | 

سلام پرولیکس!

سلام! ورودم رو به پروليکس تبريک و تسليت عرض ميکنم!
بذاريد اول خودمو معرفي كنم... نيما معروف به شاهزاده اشباح! كافي بود؟ الان همه شناختن ديگه؟‌
خوب... من به پيشنهاد سالواتوره (و خواهش هاي مکرر و اصرار پياپي مرلين كبير) تشريف قشنگمو آوردم اينجا تا... اجازه هسته یک خاطره از خودم ویل کنم؟

اولين خاطره ام مربوط به تقريبا يك ماه پيشه! بخونيد و به عمق بدشانسي من پي ببريد!
توي كلاس نشسته بودم و داشتم بشدت خر ميزدم كه يهو ديدم سالن مدرسه تريپ حموم زنونه ها رفته رو هوا... داد و بيداد!‌ - منم كه فوضول!‌ بايد ميفهميدم چه خبره ديگه! گفتم گور باباي امتحان تاريخ ( حالا درس اصليمه!‌ ) بلند شدم رفتم تو سالن و دیدم... به به! رفقا ديوانگي رو حد زدن! سطل آشغال كلاس هارو آورده بودن بيرون، وسط سالن ريخته بودن رو هم و... آتيششون زده بودن!
حالا دليل اين حركت پرشور چي بوده؟‌ بچه هاي نازنين مدرسه حوصلشون سر رفته بود و براي ايجاد يك سرگرمي سالم(!) اينطوري كرده بودن!

من همينجوري هاج و واج وايساده بودم كه ييهو يه فكر خيلي توپس به ذهنم رسيد! رفتم و شروع كردم دور آتيش ( مثل ادما خوارهايِ غار نشینِ عهدِ چپق ميرزا ) رژه رفتن! رفقين پايه هم كه مارو تو اين وضعيت ديدن بيكار نشستن و همكاري رو شروع كردن!
همينجوري در كمال پررويي داشتيم دلقك بازي در مياورديم كه با سه فروند سوت ناب(!) فهميديم ناظم مهربانمون داره مياد بالا...!!!

بچه ها در عرض چند ثانيه متواري شدن و ما هم... بچه مثبت! ‌برگشتيم سر درس و همچين تا كمر رفتيم تو كتاب هركي نميدونست فكر ميكرد... آره خلاصه!
داشتم خدارو شكر ميكردم كه اين بار هم قصر(؟) در رفتم كه دست ناظم مهربانمون در كمال عطوفت و دوستي يقه مارو چسبيد! - بخشكي شانس!

در دفتر
آقای ناظم - لبو وار: تو خجالت نميكشي؟
من: نه آقا! این وصله ها به ما نمیچسبه!
آقای ناظم: حالا صبر كن مدير بياد... ميبينيم كه جلوي اونم همينجوري نمك ميريزي يا نه!
من: نه دیگه،‌ اون موقع عرق ميريزيم!
چند دقيقه بعد سيل سرزنش و ليست خطا و اشتباه هام بود كه جلوي مدير خونده ميشد!

من،‌ در دقايق اول:
بعد از چند دقيقه:
و دقايقي بعدتر:

آقای ناظم در حالي كه دلش حسابي خنك شده بود حرفاشو اينطوري تموم كرد:‌ " ...بله، كلا باعث و باني تمام خراب كاري هاي مدرسه اينه!‌ "
من: خواهش ميكنم جناب! خجالتم ميديد!
ها... فكر ميكنيد بعدش چي شد؟ دعوا و داد و هوار،‌ نه؟ دِ اشتب ميفكريد دیگه! بعدش مديرمون پقي زد زير خنده، ناظممون هم همينطور! - منم ديدم تنور داغه٬ سريع گفتم: " من برم بالا؟ تاريخ داريم! "
آقای ناظم: چقدر هم برات مهمه!
- نه آقا... امتحانه! ( ‌حالا نيم ساعت از زنگ رفته، امتحان هم پريده! )
آقای ناظم نگاهی با مدیر عزیزتر از جانم رد و بدل کرد و گفت: " برو! "
منم با يه " خيلي چاكريم! " بخششم رو تثبيت كردم و با نيش باز رفتم بالا... ( نكته: اصولا رفاقت با ناظم و ايجاد نوعي(!) رابطه صميمانه بامدير امریست فوق العاده كاربردي! )

خوب، ‌اينم از اولين خاطره من! شرمنده دیگه! انشاالله تو خاطرات بعدي ميجبرانم!‌

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:25  توسط نيما  | 

موشهری ها



مقدمه : به لطف سرمای تهران در هوای معتدل و بهاری شهر ما ،امتحانات لغو شد . یک تعطیلی جانانه و خارج از برنامه . نتیجه این شد که از سر بیکاری در اینجا پستکی بزنم تا شاید بقیه به حال آیند و از خودشان خاطره در بکنند . ( البته نکردند هم خیالی نیست )

لازم است همینجا از میتی مراتب قدر دانی را به عمل آورم که با بوق بوق خود وبلاگ را سر پا نگه داشته است

و اما خاطره من :
اندک زمانی پیشتر مسئولان شهری و غیر شهری شهر ما در یک حرکت غیر منتظره اقدام به تاسیس خط فاضلاب شهری این شهر مدرن کردند . البته قابل ذکر است که ما (جمیع همشهریان) بسی کیف نمودیم (در اصطلاح عامیانه خر کیف شدیم ) که شهرمان عینهو لندن شبکه ی فاضلاب خواهد داشت .
دو سالی گذشت تا این طرح به مرحله اجرا رسید اما ای کاش نمی رسید زیرا بعد از راه اندازی این خطوط
موش هایی به قاعده فیل در شهر عزیزمان پا به عرصه وجود گذاشتند .
بعد از مدتی این موش های عزیز حق آب و گلی نیز بدست آوردند و بلافاصله و در یک اقدام استکبارانه (به قول رفیع جان )خود را موشهری (موش بر وزن بوشهر ) نامیدند .
پس از این اقدام که شدیدا مورد استقبال جامعه موشهری های عزیز قرار گرفت عده ای از موش های بی فرهنگ و بی جنبه خانه و دیار خود (فاضلاب ) را ترک گفته و با قیافه هایی حق به جانب به جامعه ی انسانی قدم گذاشتند .
این موش های بی فرهنگ و تازه به دوران رسیده هر چیز ناچیزی را که به دهانشان می رسید نوش جان می کردند . قابل ذکر است ، اولین گروهی که از این مهاجرت ضربه سختی خوردند گربه های جان بر کف بوشهری
بودند که توسط این موش های بی رحم و در طی حملاتی گروهی گسترده خورده شدند .
بگذریم ...
شبی از شب ها یکی از همین موشهری ها وارد ملک شخصی ما شده و چون راهی برای نفوذ به داخل ساختمان نمی یابد در ماشین ما اسکان می گزیند و البته برای رفع گرسنگی خود ، به واسطه سیم های
دور و برش پذیرایی مفصلی از خود می کند .

فردای آن روز پدر گرامی که قصد استفاده از ماشین را داشت به سرش می زند که نگاهی به آب روغن ماشین بیاندازد اما همین که کاپوت ماشین را بالا می زند چشم هایش چهار تا می شود زیرا مشاهده می کند که تعدادی سیم در حوالی موتور ماشین بی صاحب مانده اند!!
پس از این اتفاق مهلک پدر عزیز با مشورت بنده به یکی از متخصصان امور موش تیلیفنی کرد و از نامبرده درخواست کرد که هرچه زودتر خودش را به صحنه جنایت برساند .

نامبرده پس از حضور در محل حادثه با نسب چندین دستگاه موش گیری و موش کشی و سایر ادوات لازمه
به ما قول داد که موش مذکور اگر دوباره بیاید که حتما می آید در این موانع گرفتار خواهد شد .
متخصص در حال ترک منزل ما بود که سئوالی از وی پرسیدم :
- این موش های آدم هم می خورند ؟
پس از طرح این سئوال از جانب بنده پدر نگاهی تند و تیز به من کرد و با زبان بی زبانی به من فهماند که لازم نیست هوش و ذکاوت خود را به رخ همگان بکشم .
اما متخصص در حالی که لبخندی بر لبانش داشت گفت :
- اگه گیرشون بیاد حتما !! چند وقت پیش نصف گوشه یه مرد رو تو خواب یکیشون خورده بود .
پس از این جواب وحشت انگیز و درحالی که به شدت شوکه شده بودم فکری به ذهنم را یافت و آن این بود که
تماسی با استیون اسپیلبرگ کارگردان معروف بگیرم و ایده فیلم حمله ی موشهری ها را به او بدهم اما بی درنگ دریافتم که اجنبی ها را وارد این جریان نکنم بهتر است .
فردای آن روز که قصد ترک منزل را داشتم صداهای منزجر کننده ای از جانب ماشینمان شنیدم پس به سرعت به سمت ماشین رفتم و در کمال تعجب دیدم موش قصه ما با هیکلی در حد تیم ملی در دام افتاده است و چنان جیغ های بنفشی می کشد که بیا و ببین !
پس از دیدن این صحنه دلم نیامد موش را به دیار باقی بفرستم اما موش جاهل اینقدر در آن قفس جیغ کشید که دو ساعت بعد مرد .

پ.ن : منتظر نظرات و خاطرات قشنگتون هستم




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:11  توسط سالواتوره  | 

یه تابستون یه پرولیکس تهی

سلام يه نامرداي عالم!!! يه تابستون  و يه پروليكس تهي

خب.نميدونم چي بهتون بگم  و اميدوارم كه لااقل از اين به بعد يه آپي هم اينجاها كنيد!!! اول مهر و هزار جور خوشي و نا خوشي.دوستاي فابريك و باحال ، ترك چت و درس و مشق و امتحانات......!!!

روز اول مهرو لااقل بياين اينجا بگين كه چه جور گذشت. ما كه مثل هميشه صبح زود پاشو....و بدو بدو بپر...مدرسه!!!!(البته امسال لطفي عنايتمان شد و30/1 دير تر به جايگاه عشق رفتيم.)

ههمونجوركه گفتم خاطره روز اول خودم آپ ميكنم تا شايد شمام يه تكوني به خودتون بدين!!

        

       ساعت..؟. نميدونم ...خلاصه كه سر ساعت وارد مدرسه شدم و بزور تونستم دوستامو كه مثل هميشه يه جا  روي زمين ولو شده بودند و ميز گرد تشكيل داده بودن،پيدا كنم!!! دوباره لوس بازيو ماج و موچ وروبوسي!!!ولي از اول داشتين ميخنديدن.و ....خلاصه همگي رفتيم رفتيم تو كلاس وكيفامونو گذاشتيم كه زنگ خورد.همه به طرف سالن مدرسه رفتن و باز ما آخرين نفرات بوديم  كه وارد شديم و تازه با به هم ريختن فرم صندليها يه جاي دنج واس خودمون پيدا كرديم(بابا روز اول كه خوتونو نشون ندين!!!)ديگه ميگن چرا؟؟؟؟ از ساعت30/8 تا30/11 (3 ساعت) واسمون فك زدن ولي ما از هر سخن شون ميخنديدم .واقعنم مسخره و مزخرف بود.مثلا يكي از اين جبهه اي رو آورده بودن فقط يه خاطره تعريف كنه كه تمام مسائل و گفت و خاطرهه رو نگفت.نگم بهتره چه مزخرفاتي ميگفت تا حدي كه معاونمون اينجوري شد...(شما فعلا ربط خاطره گفتن اين فرد با اولين روز مدرسه ر و داشته باشين تا حرفاش)همه پچ پچ ميكردن و ميخنديدن تااينكه بلاخره موفق به ورود  كلاس شديم

 

...به به اينم از شانس ما..... درمون دستگيره نداشت(مال بقيه درست)باد كولرم كه پشتش ميافتاد ديگه نورعلي نور!!!ولي بازم بچه ها رحم نكردن وبوووف ...در رو به هم كوبوندن ...بيخودي داد  و دست ميزدن...بچه هاي جديد كه اومده بودن خيلي شيك و پاستوريزه رو صندليهاشون نشسته بودن و ما رو نگا ميكردن(سينما..)

 

راستي..؟؟؟ سريع رفتيم سراغ بقيه اكيپ دوستانمون كه 4 نفرش تو اون كلاس بودن(به فكر خودشون نبوديما... رفتيم ببينيم دستگيره درشون درسته يا نه كه ديديم آره بابا... فعلا سر ما كلاه رفته!!!)درشون و به هم كوبونديم و اومدنومون رو بههشون يا آوري كرديم بيچاره اون جديدا ....

ديري نپاييد كه سور و جشنمان.....

... با معلم عربي به پايان گذشتو به كلاس خودمون برگشتيم..معلم خودي بود آخه معلم راهنماييمون هم بود و....

يه خوره حرف زد و خودشو معرفي كرد كه از شانس بد معلم مامون باز اكيپ دوستانمون پيش هم نشسته بوديم و باز ميخنديديم:

دوستم: خانم ...!خودمون رو معرفي كنيم؟

معلم :من كه شماهارو تا عمر دارم يادم ميمونه و هست

دوستم:نه واس اوناي كه جديد اومدن؟؟

معلم:باشه ...بايد قبلا خودتون رو معرفي ميكرين حالا اشكال نداره اول اوناي كه تازه اومدن

چند نفر شروع به معرفي خود كردن كه يكي ديگه از دوستاي پرروم من..:

به نام خدا هم بگو.._با لهن خنده

....همه زدن زير خنده .....يه نيم ساعتي سر كلاس بود اين معلم گل ما و لطفي كردن و درس ندادن و زنگ تفريح كه نگم بهتر و تك زنگ آخرمعلم بسيار بسيار خوب و مهربان،زيست اومد!!!خوب ،جوون نبود  سن وسالي داشت ولي خيلي باحال بود از اوناي كه به قول خودش بچه هارو درك ميكنه اينا...سر كلاس هركي سوال داشت ميگف:بگو مامانم!!!!!

خلاصه كه فعلا معلمامون عالين

زنگ خونه خوردو بچه ها بدوبريم...... وتو حياط (خوشم مياد كه به يه حرف الكي ميزنيم زير خنده)باز خنديديم و خداحافظي..

 بي سرويسو سرويس قحطو دربه دري...

   

  تا اينكه پس ار هلاك كردن خود، با رفقا تصميم گرفتيم كه خيلي مودبانه با آژانس هر كي خودش بره خونه تا بعد كه سرويس گيرمون بياد !

اينم از اين بابا.

20 مينم وقت نميگيره ها!!!!

راستي چه زود گذش پارسال همين موقع ها بود كه منم به جمعتون تو پروليكس عضو شدم .امروز سالگرد نويسندگيم هم هست!!!

خوب فعلا تا آپ بهدي شماها و خودم.  باي

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:0  توسط ساناز  | 

روزانۀ من توی وب خصوصیم !

سلام دوستان مهربان و غیر تخیلی !

داشتم یه مطلب خسته کننده تو وب خصوصیم میزدم واسه یه نفر گفتم از اونجایی که "زیاد" مورد نداره اینجا هم بزنمش !

خوب هرگونه سوالی که واستون پیش اومد به من چه بخودتون مربوطه! خوب باشه باشه نزنید میتونید تو نظرا بگید! بدون هیچ مقدمه متن رو که یکم قسمت ها عشقولیشو برای جلوگیری از بد شدن حالتون حذف کردمو میذارم ! قسمت های اینطوری (***) سانسور شده !

آها تا یادم نرفته بگم این متن مربوط به یک روز نسبتآ خسته کنندمه ! (خسته نباشم)

شروع شد دیگه ساکت  :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام عزیزم ***

اشکال نداره که منو ندیدی یه روز انقدر***

من فقط به عش***

عزی*** ... جون***... گل*** ... عش***

(فکر کنم تا آخرش سانسور شه !***)

بذار یادم بیاد دیروز چیکارا کردم؟....ااااااام؟ آها یادم اومد!

صبح که بیدار شدم...دوستم دم در منتظرم بود(همون که باش اومدم دم خونتون!)رفتیم بیرون با GFش قرار داشت!

منم همراهی کردمو بعد از 15دقیقه کارشون تموم شد رفتیم بازار یه فقره عینک گرفتم که فکر کنم طبق معمول بهم نمیاد!

بعد زنگیدم به همونی که خونتون اومده بود واسه خداحافظی(!)- گفتم کجایی؟ - گفت خونشونم! - گفتم پس من اومدم!

ازاونجا اومدیم دم خونه و برای اولین بار با دوچهره آشنا مواجه شدم! مامان و همون که بهش زنگیدم! خیلی حال کردم اما تو رو درست ندیدم و از همین بابت خیلی ضد حال خوردم... میخواستم ببینم ***

یکمی وایسادیم و رگ پر روییم گل کرد و گفتم تشنه ایم و آب میخوایم ! پرو پرو ! آب خونتونم خوردیم !

یکمی با طرف گپ زدیم و عرض ادبی خدمت بابا جانتون کردیم ! و با توجه به حس اینکه اوضاع داره خیط میشه کم کم محل رو ترک کردیم و اومدیم خونه !

ناهارکه خوردم گرفتم خوابیدم، وقتی بیدار شدم دیدم ۱۰ تا اس ام اس و میس از مارمولک جون اومده که گفته بودی بگه آن شم !

منم نگاه به ساعتش کردم دیدم ماله 1 ساعت پیشه...

حالم گرفته شد و از ساعت 4 تا 8:30 علاف (=الاف؟!؟!) معلمه گندمون شدیم (کلاس کنکور) و توی این مدت به کلم زد و بهت تلیدم! و پس از اون معلم زحمت کشمون اومدن و تا ساعت 10 خونمون تشریف داشتن ! بعد از اینکه تشریف گندشونو بردن ماهم به همراه خانوادۀ گرم و صمیمی  به خونۀ دختر عمه وسطیمون رفتیم یکمی با پسر عممون چرت و پرت گفتیم و باز از مارمولک جون اس ام اس اومد که *** میگن آن شو ! دیگه داشت *** میخواستم آن شم خونه نبودم !

نیم ساعت بعد رفتیم خونه به مارمولک جون گفتم که بهت بگه آن شی تا سیستمو روشن کردم لینگ لینگ لینگ ! (صدای آیفون!)

دیدیم آجی خودمونه ! گفت صبح میخوام برم بیرون تو بیا شب خونمون که صبح پیش بچه ها باشی ... پس از کمی مِن مِن و مواجهت با نگاه های خشمگینانۀ پدر و مادر مهربانمان (!) بناچار اعلام موافقت کردیم و شلوارک به دست به سوی خونۀ خواهر مهربان رهسپار شدیم!

پس از کمی نگاه کردن به برنامه های جذاب و غیر آبکیه(!) TV اقدام به خواب کردیم که تا ساعت 4 با وجود چپاندن هندزفری در گوشمون به دلیل خروپوف های ملایم و دوست داشتنی (!) داماد مهربان و فکر و خیالات فانتزی بعضیا بیدار بودیم !

صبح (ساعت12:30!) با کشیدن موهامون توسط بچه های مودب خواهرمون از خواب شیرین به سقف اتاق متوصل شدیم !

پس از کمی تیریپ خشانت دوباره کپیدیم و شنیدیم که بچۀ اول ابتداییه خواهرمون گفت : - اینجا خونتون نیست که تا الان میخوای بخوابی ! من : - توله سگ دیگه نمیام که هر چقدر میخوام بخوابم ! اون : - اصلآ ما نباید دعوتت میکردیم بیای خونمون (برای کُلفَتیKolfaty!) - من : غلط کردید دعوت کردید !

و به خواب زهرمار شدمون ادامه دادیم و ساعت 1 صبحونه (!) خوردیمو به بهانۀ اینکه میخوایم به بابامون کمک کنیم اومدیم خونه ! و تا الان (ساعت 4 !) تو نت تشریف داریم تا دی سی نشدیم بریم دیگه !

باقیشو بعدآ مینویسم !

فداتشم

***

***

***

...

بابای !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان هرگونه اعتراضتونو میتونین با آیدیم باهام در میون بگذارید تا منم به مخاطبم در قسمت بالا بگم پاپیونتون کنه !

خوش باشید !

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:50  توسط میتی جون  | 

رضا تله پورت می کند!

سلام من بعد از چند وقت اومدم!
می خوام یکی از خاطرات باورنکردنی! که طی همین دورانی که تشریف نداشتم! [نیشخند] تعریف کنم!
نکته 1: برای افتادن سکه تان متن زیر رو بخونید تصمیم گرفتم بخش راوی رو کمش کنم!
نکته 2: اگر از خاطرات باورنکردنی خوشتان نمی آید نخونید!
نکته 3: این داستان طولانی هست!
==================

این گفتگو در یاهو مسنجر صورت گرفته!

secret secret: سلام مستر! [نیشخند] خوبی؟!
Master: سلام کیفت کوکه!
secret secret: مستر یک سوالی دارم!
Master: بپرس
secret secret: نخندی ها!... می شه توی دنیاهایی که بعضی نویسنده ها مثل تالکین ساختن تله پورت کرد؟!
Master: بله
secret secret: مااااااااااااااااااا
secret secret: یعنی می شه واقعا رفت توی آردا؟!
Master: بله طبق همون نظریه که بهت گفتم! به کتابم مراجعه کن صفحه 49 کمکت می کنه!
secret secret: مستر اسکول کردی مارو؟!

Master has sign out.

secret secret: اهم... اهم!

پایان گفتگو!

----------------------------------------

خودم رو توی دنیای آزروت پیدا می کنم! (کسانی که وارکرافت باز باشن می دونن چی می گم!). نمی دونم چی باعث می شد فکر کنم آزروته ولی یه احساسی که شما هم حتما توی خواب تجربه اش کردین بهم اینو می گفت!
کمی قدم می زنم! مناظر جالبی داره تقریبا همونطوری که توی بازی دیده بودم ولی بسیار بزرگتر و زیباتر! بی فکر قدم می زدم تا از چندین کیلومتر اینورتر! ساختمان های جالبی دیده شد! همونطوری که فکر می کردم باید مال الف ها باشه! خلاصه ما توی هپروت بودیم که یه چیزی نمی دونم خورد توی مغزم یا شونه ام درست نفهمیدم! همه جا تاریک می شه! یه حسی بهم می گه وقت از خواب بیدار شدنه! همونطوری که همیشه مامانم از خواب بیدارم می کنه! و خوابام نیمه کاره می مونه! ولی وقتی چشمامو باز می کنم دو تا الف گوگوری مگوری مونث!!! رو می بینم! سریع فکر می کنم! تا حالا خواب توی خواب ندیده بودم! طبق تعلیمات استاد مشغول تلفیق واقعیت از رویا شدم! استاد می گفت اگر در رویا باشی تا تلفیق کنی بیدار می شی! کافیه بخوای واقعیت رو از رویا بدونی! ولی بیدار شدن در کار نیست! الف ها که چندان دوستانه به نظر نمی رسن از همون دقایق اول متوجه من شدن! یکی از الف ها اخم می کنه و می گه: Bala dash, kunei melenorai نمی دونم اگر درست اسپل کرده باشم!
من با خودم: چی می گن اینا؟! الف دوباره جملشو تکرار می کنه! تصمیم می گیرم تا با خشونت حالیم نکرده یه چیزی بگم! ولی من که زبون اینا رو بلد نیستم اگر اشتباه نکنم دارناسوسی صحبت می کنن!
من: چی می گین شما؟! (طبق قوانین این جهان ما طبیعتا من باید فارسی صحبت کنم! ولی خودم از چیزایی که به زبون می اوردم بعد از شنیده شدن از تلفظاتشون و جملاتش تعجب می کردم! ولی با این حال متوجه می شدم خودم چی می گم! در حال انگلیسی یا فارسی نبود!).
الف ها کمی آرومتر شدن و یکیشون که صحبت می کرد گفت: تو زبان عمومی بلدی؟
من: نمی دونم! ولی الان می فهمم چی می گین طبیعتا باید بلد باشم!
الف ها چهره هاشون یه حالت لبخند توش پدیدار شد! و همونی که تموم مدت ساکت موند گفت: فکر کردیم از جاسوس های هورد هستی! چون معمولا توی این منطقه هیچ ادمی رفت و امد نمی کنه!
من در حالی که یکم ترسیده بودم: مگه اینجا کجاست؟! نکنه به هورد نزدیک باشیم!
الف ها در حالی که با هم بصورت جالبی!! می خندیدن همزمان گفتن!: آشنوال! (آشنوال دقیقا هممرز بیابان «برن» هممرز «پرتگاه تندر» و «اورگیمار» پایتخت هورد است! یعنی من محاصره شدم در بین اینا! خدا رو شکر کردم که الف ها منو پیدا کردن وگرنه معلوم نبود اگر هورد من رو پیدا می کرد مخصوصا اگر «نامردگان» پیدام می کردن چه بلایی سرم میومد!)
من: می تونم برم؟!...
الف اولی با سرعت و خشونتی که دلیل اون رو نمی دونستم تقریبا فریاد زد: نـــــــــــــــــــــه!
من بدجور جا خوردم ولی وقتی الف متوجه خشونتی که به خرج داده شده بود شد گفت: اگر رهات کنیم بری احتمال کمی وجود داره که زنده به «استورم ویند» (پایتخت انسان ها) برسی!
من با خودم: من الان خوابم یا بیدارم؟!... اگر بیدار باشم که قطعا به این دنیا تعلق ندارم پس اینا منو دست کم گرفتن! شاید بتونم بفهمم چه توانایی های دارم؟! (اگر اهل دنیای وارکرافت باشم در حال حاضر صد در صد توانایی های خواهم داشت)
الف ها تموم زمان به من خیره بودن!
من: باشه می مونم!
الف در حالی که ابرو بالا می اندازه می گه: راه دیگری وجود نداشت! تا یک هفته دیگه پیک انسان ها به اینجا می رسه! تا اون موقع مهمان ما هستی! (اگر من تا یه هفته دیگه اینجا باشم اگر بیدار باشم و واقعیت داشته باشه! که خانواده ام خیلی نگران می شه!!!!!!!! چون من بیشترین فاصله ای که با مامانم داشتم حدود 1 روز بود اونم خونه داییم اینا بودم! با رهگیری تلفنی نیم ساعت یبار مامانم!! [نیشخند] مامانی نیستما! ولی مادره بالاخره ناراحت می شه!... اینا توضیحات بود قسمت دومش!)
من تصمیم می گیرم باشون مخالفت نکنم چون می دونم راه دیگه ای نیست! الف مرد قد بلندی وارد می شه و سرش رو تکون می ده! منم به نشونه احترام سرمو تکون می دم! الف های گوگوری مگوری مونث از اتاق خارج می شن!
سعی می کنم از این خراب شده بیام بیرون! ولی حتی یادم نمی اد چطور داخل رفتم اخرین چیزی که یادمه ALT+F4 کردن یاهوئه! با التماس از حامی روحی کمک می خوام ندای امیدی میاد! یه یارو شبیه مرلین رضا! همین رضای خودمون جفتم ظاهر می شه!
من: رضااااااااااا؟! تو حامی روحی منی؟!
حامی روحی: سلام بر تو! رضا کیه؟!
من: تو چقدر شبیه رضایی؟!
حامی روحی: حامیان روحی معمولا قیافه مشخصی ندارند ولی بستگی داره با چه قیافه ای تصورشون کنی!
من: !! خوب حامی روحی عزیز من چیکار کنم از اینجا برم بیرون؟!
راه حل درون ذهنم شکل می گیره! خودم رو توی رختخواب پیدا می کنم! یعنی همش خواب بود؟!
داد می زنم توی خونه!: ماماااااااااااااان؟! مااااااااامان؟! صدایی نمی اد! نگران می شم به طرف تلفن می رم که زنگ بزنم به موبایل مامانم! دیدیدیدنگ دیدیددیدینگ! صدای موبایل می اد از توی هال! ای بابا این موبایلم که نبرد که! (معمولا وقتی مامانم بدونه من کجام موبایلو نمی بره! وقتی بخواد بره خرید! چون من بلند می شم خونه رو زیرو رو می کنم ببینم!)
صدای قفل در خونه با صدای بابام می اد: معلوممم نیست این احمق!!! سست عنـــــــــــــصر کجا غیبش زده!!!!!!!
مامانم در حالی که به شدت نگرانی توی صداشه: وای معلوم نیست کجا رفته اصلا سابقه نداره بدون من جایی بره! یا حداقل بدون اینکه به من بگه! خونه حجت اینا (داییم) زنگ زدم نیست!
من می رم توی هال اینا رو از ناراحتی در بیارم! تا منو می بینن بابام تقریبا منو تعقیب می کنه!!: احمق تو مگه وضعیت منو نمی دونی؟! چرا حرص می دی منو؟!
ولی مامانم بهتر تحویل می گیره: رضا جان کجا بودی؟ کجا رفتی؟ (من نمی تونم درست احساساتو بیارم توی کاغذ!)
خلاصه بعد از گفتگو با بابا مامانم مشخص می شه بنده مدت 12 ساعت حضور نداشتم! و معلوم نیست کجا بودم! حالا ما به هر کس این داستان رو گفتیم باور نکرد و کلی مارو اسکول کرد! ولی بعد از صحبت با استاد همه چیز رو فهمیدم!

من برم! چارخونه ببینم! راستی اگر یه داستان راست زده باشم اینجا اونم اینه! [نیشخند]
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:59  توسط سعادت  | 

سلام چطورم؟؟!!

سلام

تابستون رسيد و بر خلاف فكرمون اونجور كه بايد خوش بگذره، نميگذره!!!ولي خوب، خوب ميگذره اگه خوش نميگذره!!!(بحث خوب و خوش خيلي طولاني هست پس بيخيال!!!)خاطره…خاطره يادم نمياد !!!!فقط اومدم احوال پرسي(البته اگه بنده ي خدا اين پست رو پاك نكنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پس بذارين يه خورده ديگه چيز ميز بنوييسم كه پستم  پر وپيمون تر باشه.!!!راستي بچه هاي كنكور، جواب اومد؟؟ آره جواب  سمپاد منم اومد.قبول شدم. از اونجايي كه مرلين خيلي خيلي پسر با معرفت و مهربون و مردم دوست هستن، همگي شيريني دعوت مرلين......

(ولي من خيلي خيلي خيلي ناراحتم، اصلا دوست ندارم  برم اول دوست دارم برگردم سوم بس كه خوش گذشت بيشور !!!!...ششش.ش .ش..تازه، مدرسه امسالمون خيلي هم مزخرفه، مخصوصا با اون معاوناي باستانيش.

نشستيم يه جلسه با رفقا گرفتيم كه آقا ما نميخوايم بزرگ شيم بايد كي و ببينيم؟؟!!! ميخوايم برگرديم دوم سوم راهنماييي

 

قضيه جلسه ورودي رو كه فك كنم همه ميدونين.در يك جمله : نذاشتن برم سر جلسه!!!!

نه كه نذاشتن ،كرم ريختن، عقده اي ها (آخيش چقد كيف ميده فحش دادن (درسته،فهش،فحش..)

آقا وارد جلسه شديم يهو به من بدبخت گير دادن(مثل هميشه ،اي خدا به كي بگم من،بدشانسم):

خانم كو جورابت؟؟

من:!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نچ نچ..نگاه كن تو مال مدرسه خودموني با اين وضع اومدي!!!؟؟

من:(يه نگاه به ريخت خودم انداختم، و از گفته اونا تعجب كردم!!!)  من؟؟!!

حالا برو زنگ بزن واست جوراب بيارن ،بعد مياي داخل .بدون جوراب رات نميديم!!

من:(مات و مبهوت)البته بلند گفتم:اين مدرسه همه چيش درسته يه جوراب پوشيدن من مونده

.....عجب آدمايي هستن شب ميخوابن صبح پا ميشن فتوا بيرون ميدن،آخه خوبه خودم ديدم آزمون اولي، ملت با سندل اومده بودن كسي چيزي نمي گفت.حالا من يه قسمت خيلي كوچولويي از جلوي كفشم معلوم بود!!!

 

هيچي ديگه از من به بعد به همه گير دادن، نصفشون جوراب ماماناشون پوشيدن، عده اي هم از زن مستخدممون كه اونجا زندگي ميكنن، گرفتن!!يكي از دوستام هم يه جوراب نو مال مستخدممون پوشيد(مردونه!!!!!!!!!!!!!....) من كه زنگ زدم واسم بيارن تا فقط جوراب خودمو بپوشم.

آقا هرچي صبر كرديم كسي چيزي نياورد، همه سر جلسه بودم من بيرون ايستاده بودم منتظر يه جفت جوراب(مسخره ترين چيز تو دنيا) ديگه داشت كم كم زورم ميگيرفت زدم زير گريه...بعد مامان دوستم اومد پيشم  و اينا.....................

جوراب اونو پوشيدم رفتم سر جلسه(يا گريه)

 

خانواده ي گرامي كه از خداوند متعال، آرزوي توفيق و عنايت روز افزون را داريم ،بعد از 35 دقيقه جورابم را آوردند(خسته نباشيد)

اه اه جوراب مشكي زنونه .خيلي بدم ميومد ولي ديگه اون موقع، وقت ناز كردن نبود. خلاصه ،اين مدير و معاونا كه (به عنوان مراقب جلسه بودن) رد ميشدن منم هي كفشمو بالا گرفته بودم و جلوشون تكون ميدادم(مرده بودم از خنده، حرصشون گرفته بود). خلاصه كه از 48 تا سوال 40 تا رو زدم(55 دقيقه اي!!!!حالا ملت 30/1خودشونو كشتن) دفترجه آزمون رو بستم و مستقيم زل زدم به اون ميز جلو تري كه مسوول جلسه و بقيه مترسكا نشسته بودن!!!سه چهار بار از تو ميكرفون گفتن كه حواستون به وقت باشه با دقت جواب بدين،ولي من... (حالا دعا دعا ميكردم كه قبول بشم و ضايع نشم )كه شدم!!

 

خلاصه كه دعا كنين اين 4 سال كه تو اين مدرسه هستم،به عمر نوح طول بكشه ولي اذيت نكنن!!!!!

و يه چيز ديگه  من تازه دارم معتاد نت ميشم (هميشه نت ميومدم ولي مهم نبود زياد ،ولي كم كم مثل سنگ ميچسبم جلو كام) راهنمايي كنين تا ترك كنم !!!!

 همين!!!! اِه...اوه بابا يه پست شدا الكي الكي...

باي.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 3:36  توسط ساناز  | 

کشتار جمعی!

دوستان

بالاخره کنکور و یه ماه دیپرشن بعدش تموم شد و ما هم برگشتیم وبلاگ خسته کننده عزیزمون.دوشنبه رتبه ها رو میدن و من اگه دوبراه غیبم زد بدونین که خودکشی کردم!

-------------------------------------------------------------------------------

عرض کنم که تقریبا چهاردهم تیر ماه بود که من و مامانم میخواستیم بریم تبریز و خواهرم صبح بیدار شده بود تا و من و مامانم رو ببره ترمینال.ساعت هشت اتوبوسه حرکت میکرد و ما ساعت بیست دقیقه به هشت تازه راه افتادیم و لازم بع ذکره که ترمینال خارج شهره تقریبا!

ساعت ده دقیقه به هشت ما تقریبا داشتیم از شهر خارج میشدیم و تو یه خیابون خیلی پایین شهر بودیم که دیدیدم سی چهل نفر مرد و زن جمع شدن وسط خیابون و کلی سر و صدا هست.برای اینکه راه رو باز کنن بوق زدیم ولی کسی نرفت کنار.همونجا وایسادیم یهو دیدیم مردم از خیابون پراکنده شدن و با سرعت دارن فرار میکنن!همون لحظه من چشمم افتاد به یه مردی که وسط حیابون جلو ماشین ما وایساده و اسلحه کشیده!

من هرگز فکر نمیکردم از اسلحه اینقدر بترسم!حتی یه لحظه مطمئنم که یارو به طرز بدی به من که جلوش تو ماشین نشسته بودم نگاه کرد.کم مونده بود از ترس خودمو خیس کنم!

یه راننده مینیبوس بدبخت هم جلوی قاتله بود.یعنی قاتله بین ما و مینیبوسه وایساده بود.راننده مینیوبسه تا دید وضع خرابه دوید سوار ماشینش شد و گاز داد.قاتله که دو نفر رو همونجا کشته بود رقت از پنجره راننده اسلحه رو گذاشت رو مغز راننده مینیبوسه و گفت باید من رو فرار ی بدی!ما هم پشت مینیبوسه در حرکت بودیم.من هر لحظه میگفتم الانه بیاد بچسبه به ماشین ما!

خوشبختانه راننده مینیبوسه از ترسش سوار کرد قاتله رو و بعدش هم بیست سی تا ماشین پلیس اومد تو محل حدثه و مرده هارو بردن و ...

ولی اسلحه واقعی اون هم تو دست یه قاتل که دو نفر رو کشته (و مهم نیست نفر سوی رو هم بکشه) خیلی خیلی ترسناکه!من که بعد از این قضیه تا سه روز کابوس میدیدم و از خواب میپریدم!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:34  توسط شراره  |